تبلیغات
سیاه نور - خواستم که بگویم.........
!It's dark, so we shan’t be seen

خواستم که بگویم.........

جمعه 26 فروردین 1390 03:23 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

"دستور"  تو

 

نمی خوانی نگاهم

و نمی دانی نیازم

حتی در این تشویش جانگیر

نمی خواهی جوابم

اشک دیدگانم

به تمنای دست تو جاری

و بر لبهای لرزانم

دستور تو باقی:

مصدر "نبودن" ات

با حرف اضافه ی "من"
(ر-پاشا)

Black Light


خواستم که بگویم تو همانی که در جستجوی آن خود را به فراموشی سپردم، اما در دنیای تو نیز خود را نیافتم.

خواستم که دریابم نگاهت با من است یا نه، اما دریغ کردی چشمانت را.

خواستم که بدانی در پی ات می دوم اما ندانستم که تو خود میدانی و می گریزی.

خواستم که بگویم تو نقطه ای هستی که می تواند پایان بخش جمله ام باشد اما تو تمام کردی جمله ام را و مرا به اول خط فرستادی.

و خواستم بگویم  تمام حرف های ناگفته ام را، اما گلویم خشکید، قلبم لرزید ونفس نبود!

آری، تمام خواسته هایم فقط همان آرزوهایی بود که شباهنگام کودکان در خواب دارند و سپیده دم آنگاه که چشمانشان را باز میکنند رنگ می بازند . بی گمان تو خواستی که من بیدار شوم و بپندارم که عبث پنداشته ام.

نمی خواهم بگویم روزی خواهد آمد و تو خواهی فهمید، چون می دانم نخواهد آمد و تو می دانی، هرچند ندانسته گام برمی داری.

روزگارهمه فاصله های زیاد را کم، همه خاطرات تلخ را شیرین و همه نفرت ها را به عشق تبدیل می کند همان لحظه ای که بدانی قلب دیگری برای تو به تپش در می آید.

اما، روزگار هم رنگ باخته است!


مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنی

7-2-90




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 10:00 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30
Designed and Powered by: Black Light