!It's dark, so we shan’t be seen

یه حرفهایی...

شنبه 8 بهمن 1390 12:26 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

Black Light

               "بی درد  وا نشد دلِ غفلت گرفته‌ام

       قفلی که زنگ بست، شکستنْ کلیدِ اوست"ن.سهرندی

برای رسیدن به آنچه که میخواهیم، راهی بس دشوار  پیش روی داریم. راهی که هر ثانیه که می گذرد پیمودنش سخت تر میگردد و شایدروزی، همان روز که امیدها میمیرند نتوان به گام برداشتن درمسیرش فکرکرد.

سهل میپنداری  پیمودن تمام آن راههای صعب ودشوار را همان لحظه که چشمانت رامیبندی، غوطه ورمیشوی! درخیالی شیرین اما عبث. تاچشم باز میکنی تنت یاری نمیدهد! رهای از خیال دلت را میرنجاند و چشم گشودن به جهانی که تو نمیخواهی، جهانت را!

گاهی اوقات حس شروع در وجودت شکوفه میزند، افکارت هم بوی خوشی میدهد، همان نسیم باطراوت هم می آید، اما تو می لرزی و پژمرده می شوی!

گاهی اوقات برای پریدن نه نیازی به بلندیست و نه به پرنده بودن. بسنده کن به افکاربلند وگام بردار به بلندی افکارت.


گاهی اوقات برای رفتن باید گذشت!

از تمام بودنت، هرچند که میتوان باماندن زندگی کرد اما بارهای میتوان تجربه خرید.
تجربه ای به قیمت شکستن همان پابندهای طلائیت.
شبت را سر کن و در پی خریدار مباش!

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: یه حرفهایی... ، مجتبی یعقوبی ، سیاه نور ، Black Light ،
آخرین ویرایش: شنبه 8 بهمن 1390 11:01 ب.ظ

Winter

چهارشنبه 14 دی 1390 11:49 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
Black Light

خورشید در کوچه های پرسه میزند، می دود در پی اش صبا، سرد میکند نگاهش را!

آسمان خم به ابرو می آورد،

                 می لرزد تن عریان بیدها،

می شکند زیر گام هایم برگهای خشک درختان
و می برد هر آنچه مانده از پاییز را با یک نفس، صبا.
راستی
زمستان آمده است

هرچند از پشت پنجره نیست پیدا !

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: black light ، سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ، زمستان ، Winter ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 دی 1390 10:38 ق.ظ

Light

یکشنبه 13 آذر 1390 09:26 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
Black Light
Dim the light
Lock the door, turn back, take a deep breath, clench your fist and kill the tension.
A shimmering light grabs your attention, try to ignore it, that's what human-beings are filled with!
'curiosity'
Take a step, get closer and see what you killed first

‘Light’


Written By: Mojtaba Yaghoubi




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: light ، black light ، Mojtaba yaghobi ، سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ، نور ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 آذر 1390 11:26 ب.ظ

بـاران

چهارشنبه 25 آبان 1390 04:44 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

نعره میکشد آسمان، از جنس بلور

تلنگرمیزند به شیشه، مژده میدهد زمین و درختان لب کبود را!

'باران'

زیررگبار نگاهت خیس میشوم، ها میکنم اسمت را هرنفس:

'باران'

وسپس درگوشه ای، کنارنار و نور برافروخته ای، گرم میشوم، گوش میدهم به هرتکواژ کلامت:

'باران'

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: باران ، rain ، Black light ، سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ،
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 آبان 1390 04:57 ب.ظ

بیــــــداری

سه شنبه 17 آبان 1390 09:55 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

Black Light

بوده ام، اما انگار هیچ از بودنم نه دیدمو نه احساس

لاجرم زیستم، هرروز برای فردا و فردا برای زیستن دیروزم. باهرنگاه تیری روانه گردید و باهر تپش گامی به بی راهه.
به خود که آمدم ازخود بی خود شدم!
درتاریکی به سربردن شیرینی تلخی دارد.
روبه آینه کردم، فریادبرآوردم برسرخود، خجل گشت چهره ام وچشم هایم به زمین دوخته !
امروز همان روز است، همان روزی که هرشب طلوع اش رابه خود وعده میدادم و غروبش را در چشم های بهت زده فردایم به نظاره می نشستم.
سپیده سرمی زند، شبنم سر می خورد ازگونه گل، نسیم می دود درلابه لای درختان و من هنوز...
چه شیرین است لحظه بیدار شدن !

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکن





دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ، Mojtaba Yaghoubi ، بیـــــــــــــــــداری ، بیداری ، Black Light ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 آبان 1390 10:59 ق.ظ

اندکی آنطرفتر.......

جمعه 1 مهر 1390 07:02 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

                

       همه چیز از جوانه ای شروع می شود که فریاد آزادی سر می دهد و قد عَلَم می کند تا بودنش را به رخ کشد، دستان سبزش قامتش را استوارتر از دیروز می کند و هر روز چند ثانیه به آسمان نزدیکتر میشود تا اینکه سایه بیندازد و چشمان تیز آفتاب را برای لحظه ای از روی زمین بردارد.

 

       نسیمی از جنس طراوت طنین انداز می شود چه زیبا با آن می رقصد گویی برای او می نوازد، نم نم باران گونه هایش را خیس می کند و جانی تازه به او می دهد. سحرگاه همان وقت که پرده ای سیاه آسمان رنگ می بازد قطره ای روشن تر از نور، از روی دستانش می لغزد و در دل زمین نوش جان میشود.

هوا سرد شده است!

     برگهایش همانند باران دیروز می ریزد و او با بُهت و حیرت خشک می شود و به آنها می نگرد! چه زود نوای رفتن سردادند و او را ترک گفتند. سایه اش کم رنگتر از دیروز می شود، هر چند که آفتاب هم با او قهر است. نسیم دیروز می وزد اما امروز فریاد دلخراشش او را می لرزاند و همه داشته هایش را می برد.

 راستی درست گفته اند" باد آورده را باد می برد! ".


برگ های زرد و سوخته هم برای خود نوایی سر می دهند. نوایی از دل طبیعت، نوای تغییر!

 

خوب گوش کن می شنویی!

" پائیز آمـــده است"

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنید




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: اندکی آنطرفتر....... ، سیاه نور ،
آخرین ویرایش: جمعه 8 مهر 1390 04:37 ب.ظ

باز هم...

یکشنبه 13 شهریور 1390 09:54 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

Black Light

باز هم اول خط و مکافات حرف دل

باز هم دل نگرانی فردا و خاموشی امروز

باز هم نگاهی پر تلاتو و چشمان بسته من

بازهم، بازهم، بازهم....

هرچند صدایش بیداد میکند اما کلامش به زبان نمی آید.
احساس میکنم بیش از پیش فاصله گرفته ام، خودم دیدم گردوغبار بردل نشسته را !


مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنی




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: سیاه نور ، باز هم ، مجتبی یعقوبی ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 13 شهریور 1390 10:58 ب.ظ

واژه باعظمت 'زندگی' (آنتالیا)

دوشنبه 17 مرداد 1390 10:06 ق.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،
آنتالیا

آسمان همان آسمان،آفتاب رنگباخته تر وخانه ها قدکشیده.ندیدم کمند ابروهای آدمهایی که با افکارامروز زندگی میکنند.

تمام افکارم خانه کوچکی بودکه خوددرشهرداشتیم شوربختانه دنیا بزرگتر از این چیزها بود آنقدر بزرگ که چشمانم گنجایش دیدنش رانداشت. واژه باعظمت 'زندگی' برای این آدمها بسیارپرمعناست و پیوند دوچیز است کاروآسایش، کاری که میدانی هدیه میکند آسایش فردا را !
شایدبرایم سخت باشد که بپذیرم خنده اینها ازقلبشان سرچشمه میگیرد ودردریای خروشان امیدشان سرازیرمیشود،عجب ایهامیست! بس شیرین.

مجتبی یعقوبی

نوشته ها شخصی می باشند لطفاً کپی نکنی9/8/2011




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: سیاه نور ، مجتبی یعقوبی ،
آخرین ویرایش: پنجشنبه 20 مرداد 1390 12:03 ب.ظ

چه زود دیر میشود...

شنبه 28 خرداد 1390 11:00 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: عاشقانه ، عمومی ،

Black Light

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر علی شریعتی

امروز 29 خرداده ، دکتر جان یادت گرامی

صفحه اصلی




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: چه زود دیر میشود... ، سیاه نور ، Black Light ، مجتبی یعقوبی ، دکترشریعتی ،
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 خرداد 1390 10:30 ب.ظ

خدا كجاست ؟؟

یکشنبه 15 خرداد 1390 04:25 ب.ظ

نویسنده : م.یعقوبی
ارسال شده در: دل نوشته های من ،

Where is God

گمت کردم ولی غافل از اینکه
خدا با این بزرگی گم نمیشه
کسی که محو تصویر بهشته
دیگه بازیچه گندم نمیشه

ازنگاهی كه دیروز تلألؤَش چشمانم را نوازش می داد تا نوشته ای كه امروز افكارم را تكان می دهد سخن می گویم انگار همین دیروز بود كه از پشت نقاب پنجره یكدیگر را با نگاهی سرد روانه میكردیم وباغروری كودكانه دست رد به سینه همدیگر می زدیم "راستی خدا كجاست؟؟"

زمان همانند اسبی افسار گریخته می دود وحتی برای یك لحظه مجال استراحت هم به خود نمی دهد ما هم می دویم بدون آنكه بدانیم!

هدف كجاست؟؟ "نمی دانم"

همانند زمان دیروز را تمام كردیم بدون آنكه ایستاده باشیم و قدری سخن فردا بگویم .امروزآمده است ازپشت پنجره مه گرفته ، دیروز را تماشا می كنم انگار خوابی بود بس شیرین. زیر ضربه های قطرات باران سخت می شكنم، اشك از چشمانم جاری می شود، انگار دلتنگ شده ام!

نمی دانم چه خواهد شد

امروز روشن تر از دیروز است و فردا روشتن تر از امروز




دیدگاه ها : نظرات
تعداد بازدیدهای این مطلب :: بازدید
برچسب ها: خودمان ، خدا كجاست؟ ، فردا روشتن تر از امروز ،
آخرین ویرایش: جمعه 20 خرداد 1390 11:35 ق.ظ



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6

سیاه نور

سیاه نورBlack Light

Designed and Powered by: Black Light